جلال الدين الرومي

39

مجالس سبعه مولانا ( فارسى )

از دل و درون آدمى را صحّت دينى و ايمانى حاصل آيد بدين سخن كه ( وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ ) فرمود كه چون وحى گزارد و قرآن خواند ، خاموش كنيد و يقين است كه صحابهء پاك به وقت قرآن خواندن پيغامبر عليه السلام افسانه نگفتندى و حكايت نكردندى به همديگر الا سؤال كردندى . پس مراد از اين كه فرمود خاموش كنيد معنيش آنست كه سؤال مكنيد در ميان سخن او . بعد از آن صحابه گفتند ما بوقت سخن گفتن پيغامبر عليه السلام چنان بوديمى كه كأنّ الطّير على رءوسنا چنانك مرغى لطيف بيايد بر سر كسى بنشيند و آن‌كس نيارد دست جنبانيدن و سر جنبانيدن و سخن گفتن ، از بيم آنكه نبايد كه « 1 » آن مرغ پرد و خاصه كه آن مرغ عنقاى مقصودها بود ، از كوه قاف عنايت پريده باشد كه مستمع خاموش كند ، يك سر مويى به روى نجنبد تا زا سايهء او برخوردار گردد و مشكلات او بىگفت حل شود . آن شكار نيست كه آن‌سو مىدوانى ، آن خيالست و اين ساعت هر چند با تو حجّت گويند كه آن خيالست ، قبول نكنى كه از گوينده ، و گويى خود خيال تراست كه ازين سخن محرومى همچنانك اول چو كودك بودى ، با كودكان مىدويدى سوى بازيها كه نبايد كه كودكان بازى كنند و تو از آن بمانى و هر چند كه ترا گفتندى كه آن خياليست باطلست ، حاصلى ندارد ، نه شكم سير كند و نه ترا پوشاند « 2 » هرگز قبول نكردى بلك آن گوينده را دشمن داشتى « 3 » و ازو بگريختى تا چون بزرگ شدى و عقل اندرونى دانستى و اندك اندك فهم كردى كه آن باطل بود و خيال بود كه ما مىدويديم و آن نصيحت‌كنندگان راست مىگفتند تا بدانى كه كسى را كه در اندرون « 4 » اندكى روشنايى نبود ، پند بيرونش سود ندارد و هر كرا در اندرون او روشنايى بود ، روشنايى كلام عارفان از گوش او درآيد تا آن روشنى اندر وى « 5 » بپيوندد ، چنانك در چشم روشنايى نبود ، البته نور آفتاب سود ندارد ، اما چون در چشم روشنايى بود ، روشنايى آفتاب ، به روشنايى چشم پيوندد كه جنس اوست . نور سوى نور دود .

--> ( 1 ) - از بيم آنكه شايد كه نسخه . ( 2 ) - ترا پوشيده گرداند نسخه . ( 3 ) - گرفتى نسخه . ( 4 ) - بدانى كه تا كسى را در اندرون نسخه . ( 5 ) - درآيد تا به آن روشنايى اندرونى